تک درختم سوخت بزا جنگل بسوزد
وقتی میگفتم اکثر آدما خوبن ،بهم می گفتن :بچــه ای! حالا که به این باور رسیدم آدمای خوب کمن بهم میگن : بــــزرگ
شدی! کاش تو عالم بچگی می موندم ،این دنیای آدمای بزرگ بدجور ناامیدم
کرده... دنیای بچگی دروغه ولی قشنگه ... دنیای بزرگی قشنگ نیست ولی
حقیقته ! من عاشق حقیقتموچیزای قشنگ ... خدایا ؟!میشه دنیای من خیالی باشه ؟! برای تو می نویسم... برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست... خدایا کسی را که قسمتمان نمیشود سر راهمان قرار مده تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد و روز های خوشش برای دیگری... که سرجمع دو دقيقه هم نبود؛ اما يه عمره يادش داره ما رو داغون ميکنه..!! گوشی رو بر میداشتن و زنگ میزدن و میگفتن: ببین دلم واست تنگ شده واسه هیچ چیزه دیگه ای هم زنگ نزدم و اینک برایت مینویسم و برای آخرین بار هم مینویسم... با قلمی از خاکستر وجودم و کاغذی از خاکستر عشق سوخته ام... رنگ نوشته هایم همرنگ خون چکیده از قلبم و نور اتاقم برخاسته از شعلۀ آتش درونم...
نوشته هایم حکایت میکند از: ماندن و انتظار من ، رفتن و بی وفایی تو... بی قراری من ، بی خیالی تو... سرگردانی من ، راحتی تو... فریاد من ، سکوت تو... التماس من ، دلسنگی تو... گریه من ، خنده تو... حسرت من ، شادی تو... مرگ من ، زندگی تو... با این نوشته ها من به یاد تو می مونم نوشته های سنگین از جنس غصه و غم هر چند نموندی پیشم اما واست می خونم هر چند از این جا رفتی اما کنارم هستی زخم زبون مردمم واسه دل من عاديه همه ميگن قد تو نيستم آخه دستام خاليه حالا ميخوام بهم بگي آخر اين قصه چيه اونيكه دوسش داري منم يا كس ديگه اگه با من بموني بي خيال حرف مردم اصلا مهم نيست كه بياد درد ديگه روي دردام بگو كه دروغ ميگن كه تو منو دوست نداري بگو به جز من تو دلت ديگه كسي رو نداري اگه كه حرف تو هم با حرف مردم يكيه تو هم ميگي كه زندگي مگه به اين سادگيه اگه تو منو نميخواي فقط به من نگاه بكن چيزي نگو خودم ميفهمم اسم منو صدا نكن اگه واست زياديم ميرم از اينجا به خدا شايدم قسمت اينه كه ما بشيم از هم جدا خودمو قانع ميكنم كه ما به هم نمي رسيم
چی تو چشماته که تو رو اینقدر عزیز میکنه این فاصله داره منو بی تو مریض میکنه این که نگات نمیکنم یعنی گرفتار توام رفتن همه ولی نترس من که طرفدار توام هر چی سرم شلوغ شد رو قلب من اثر نداشت بدون تو دنیای من انگار تماشاگر نداشت منو نمیشه حدس زد با این غرور لعنتی هیچ وقت نخواستم ببینیم تو لحظه ی ناراحتی خواستم نبخشمت یکی ازت تعریف کرد دیدن تنهایی تو منو بلاتکلیف کرد بیا و معذرت بخواه از جشنی که خراب شد از اون که واسه انتقامم از تو انتخاب شد هر چی سرم شلوغ شد رو قلب من اثر نداشت بدون تو دنیای من انگار تماشاگر نداشت منو نمیشه حدس زد با این غرور لعنتی هیچ وقت نخواستم ببینی تو لحظه ی ناراحتی برای تو می نویسم... دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند گفته بودم مردم اینجا بدند دیدی ای دل ساقه ی جانت شکست آن عزیزت عهد و پیمانت شکست دیدی ای دل در جهان یک یار نیست هیچکس در زندگی غمخوار نیست دیدی ای دل حرف من بی جا نبود از برای عشق اینجا جا نبود نو بهار عمر را دیدی چه شد؟ زندگی را هیچ فهمیدی چه شد؟ دیدی ای دل دوستی ها بی بهاست کمترین چیزی که میابی وفاست ای دل اینجا باید از خود گم شوی عاقبت همرنگ این مردم شوی............ برای تویی که تمام وجودم هستی ، تویی که به خاطرت گذشتم از همه چیز ، بی تو جای من در اینجا نیست تمام قلبم خلاصه میشود در عشق تو ، تمام نگاهم فدا میشود در عمق چشمان تو ، بی وفا نشده ام که روزی دل بکنم از دنیای عاشقانه تو دنیایی که درونش آرامم ، تا تو باشی من نیز تنها با تو میمانم ، تا با هم برسیم به آرزوهایمان، تا نشود حسرت رویاهایمان اگر نفسی در سینه است ، تو هستی که بودنت برایم زندگی دوباره است در این لحظه و همه لحظه ها ، در اینجا و همه جا تو هستی در خاطرم ، تا چشم بر روی هم گذاشتم فهمیدم که بدجور عاشقم! چون در همان لحظه که چشمانم را بسته بودم باز هم تو را دیدم که میدرخشی برایم... میشود از نگاهت احساس کرد که تو چقدر با وفایی ، قدر دلم را میدانی ، هیچگاه تنهایم نمیگذاری، از این احساس بود که احساست کردم ، تو را دیدم و درکت کردم ، تا اینکه دلم عاشقت شد ، دلم به لرزه افتاد و دنیا ، شاهد این عشق بی پایان شد.... من همه احساستم برای تو است ، ای با احساس من ، همه وجودم مال تو است ، برای تو که تمام وجودم هستی .... بیا تا همچنان برویم ، این راه مال من و تو است ، بیا تا با هم بدویم تا برسیم به جایی که تنها من و تو باشیم ، جایی که سکوت باشد و تنها صدای نفسهایمان ... لحظه ای حس کن این رویای عاشقانه مان... همیشه باران وقتی می بارید كه او پر از گریه بود دلم سرای غم شدو ، تو آخرش نیومـــــــــــدی دلگیر نشو از حرف من ، بی معرفت خیلی بــــدی تو هم شدی مثله همه ، حسمو باور نــــــداری تو این مسیر بی کسی ، با جاده تنهام میــــــذاری میگذره روزام بی دلیل ، شوقی ندارم چه کنــم میزنه هر روز به سرم ، عکساتو من پاره کنــــــم ولی همیشه یاد تو ، تو ذهن خسته ی منــــــه خدا یه کاری کن بیاد بازم بهم سر بزنـــــــــــــــــه دیگه من آرزوم شده سراغمو باز بگیــــــــــــری نازم بدی و بگی برای دردام میمیــــــــــــــــــــری غربت نشینه دل من، درسته بی لیاقتــــــــــم آرامشم بودی یه روز ، ببخش که باتو عادتـــــــــــم
اشکای من کاری نکرد مانع رفتنت نشــــــــــد با رفتنت گفتی به من غصه نخور قسمت نشـــــــد با زبون بی زبونی با سکوت پیر و خستـــــــــــم هی میگفتم به همین بغض، نرو که دل به تو بستم نگو که فرقی نداره واسه تو اگه نباشـــــــــم میدونی آخر خطم ناامید از هم میپاشــــــــــــــــــم خاطراتت یه نشونه س شده آروم و قـــــرارم کاش سراغمو بگیری آخه راهیه فـــــــــــــــــــرارم بعد تو میگن میخندن میکنن کنایه بـــــــــــارم دیگه شونه تو ندارم سرمو کجا بــــــــــــــــــــــذارم دیگه چاره ای ندارم در و دیوار روم خرابــــــه نگرانم واسه چشمام دیگه آروم نمیخوابــــــــــــــه تو خیالتم نباشه چیه سرگذشته این عشــــق فقط این یادت بمونه بدرقه ت کرد اشک و هق هق اون قدر دلم گرفته بود که نتونستم ننویسم گل من سلام... می دونم تو هیچ وقت این نوشته ها رو نمی خونی ولی واسه دلخوشی این دل شکسته ام می نویسم ... می دونی چند وقته ندارمت....می دونی چند وقته شبا به ماه نگاه می کنم و طبق عادت همیشگی می گم * عزیزم شبت بخیر * بغضم داره میشکنه...بغضی که چه عاشقانه بود اگه تو آغوش تو میشکست. کاش گاهی وقتا زمان یه فرصتی دوباره به عاشقا میداد کاش زمان به عقب باز می گشت قسم میخوارم ان وقت نمی گذاشتم مال کس دیگری شوی بین من و عشق فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و ان وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست شبی غمگین ، شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من میگفت تنهای تنهاست ببین با غربتش با من چه ها کرد تمام هستی ام بود ، ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد و هرگز شکستم را نفهمید

![]()

برای تویی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...
برای تویی كه احسا سم از آن وجود نازنین توست ...
برای تویی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تویی كه چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...
برای تویی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تویی كه وجودم را محو وجود نازنین خود كردی...
برای تویی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...
... تویی كه سـكوتـت سخت ترین شكنجه من است برای
برای تویی كه قلبت پـا ك است ...
برای تویی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...
برای تویی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تویی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تویی كه غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...
![]()


يه لحظه هايی تو زندگی هست


كاش آدما یکم جرات داشتن

![]()



می نویسم تا نگی به یاد تو نموندم
می نویسم تا بشن واسه دلم یه هم دم
از تو می گم همیشه تو یادمی هنوزم
فکر می کنم همیشه کنار من نشستی
![]()

غصه قلبمو نخور عادت داره به بي كسي
برچسبها: وانیا![]()

چگونه فرا مو شت کنم تو را ![]()
که با آمدنت در قلبم همه را فرا مو ش کرده ام![]()
برا یم تما می اسمها بیگا نه اند و تما می خا طرا ت مرده اند![]()
دستم را به تو میدهم قلبم را به تو میدهم![]()
چشمم را به تو می بخشم و نگا هم از آن تو ست![]()
و از شا نه هایم که مپرس دیگر با من غریبه اند و تما می لحظه ها![]()
تو را می خوا نند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند![]()
دستت را به من بده قلبت را به من بده![]()
سرت را روی شا نه هایم بگذار![]()
وبگذارعطر نفسهایت را میان هم قسمت کنیم ... ![]()



![]()

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...
برای تويی كه احسا سم از آن وجود نازنين توست ...
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...
... تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است برای
برای تويی كه قلبت پـا ك است ...
برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...
برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...
بیا تا قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده
چه عاشقانه نگاهم می کردی و حرف می زدی
چرا رفتی از کنارم؟
تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبت
با چند خاطره ماندم
برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین باهم بودن تکرار شود
دلم بد جور برای تو برای حرف هایت تنگ 
صدای خنده هایت تنگ شده
با آمدنت من را دوباره زنده کن
واحساس را دوباره در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از همیشه از تو آن عشق پاکت بنویسم


![]()
اگر نفسی در سینه است ، تو خودت میدانی برای تو نفس میکشم

![]()

گریه را دوست نداشت
همیشه هنگامی گریه می آمد كه دلش شكسته بود
دلش را هم دوست نداشت
همیشه زمانی دلش می شكست كه، او را می دید
اما او را دوست داشت
و همیشه از او و دلش و گریه می گذشت
اما از باران نه
تمام مشكل همین جا بود
![]()


برچسبها: دنیا![]()


![]()


برچسبها: گله ا ی نیست![]()
بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.
باز
هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در
آن لحظه رویایی اوج در دریای بی
پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در
نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها
شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم
سلام
باز هم میخواهم بنویسم
تنها جایی که میشود حرف دل را فریاد زد دفتراست و وبلاگ
تنهایی هایم
دفتری که بعد از نوشته شدن پاره می شود که نکند کسی از دلم با خبر
شود و وبلاگی که ماندگار است.



برچسبها: وانیا![]()

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت
نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در آغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت.

برچسبها: وانیا![]()
نوشته شده در 91/09/20ساعت
23:45 توسط علی | |
نوشته شده در 91/09/04ساعت
3:0 توسط علی | |
نوشته شده در 91/09/04ساعت
2:42 توسط علی | |
نوشته شده در 91/09/04ساعت
2:26 توسط علی | |
نوشته شده در 91/09/04ساعت
2:17 توسط علی | |
نوشته شده در 91/06/04ساعت
16:14 توسط علی | |
نوشته شده در 91/06/04ساعت
15:53 توسط علی | |
نوشته شده در 91/05/12ساعت
2:54 توسط علی | |
او باران را دوست نداشت...
نوشته شده در 91/05/12ساعت
2:43 توسط علی | |
نوشته شده در 91/05/12ساعت
2:34 توسط علی | |
نوشته شده در 91/05/12ساعت
2:23 توسط علی | |
نوشته شده در 91/05/12ساعت
1:56 توسط علی | |
رویای با تو بودن...
نوشته شده در 91/03/21ساعت
3:17 توسط علی | |
نوشته شده در 91/03/21ساعت
2:43 توسط علی | |

.jpg)

